مادر هنوز هم از او طوری حرف میزند، گویی قرار است هر لحظه از راه برسد و با همان لبخند همیشگی خانه را پر از آرامش کند؛ پسری که سال ۱۳۹۰ با دخترعمویش ازدواج کرد. زندگی مشترکشان ساده و به دور از تجملات بود و سختیهای زندگی چیزی از محبت علیرضا به خانواده کم نکرد. سالها بعد خداوند پسری به آنها هدیه داد.
همشهری آنلاین-سیده کلثوم موسوی: ناوبانیکم، ارشد دسته الکترونیک و برق ناو جماران، علیرضا رمضانی، در بهمن ۱۳۶۴ در آمل متولد شد، در پاییز 1382 به نیروی دریایی ارتش پیوست و 22 سال بعد، در نهم اسفند ۱۴۰۴، در حالی که ناوشکن جماران در بندر چابهار پهلو گرفته بود، با حمله موشکی آمریکا جاویدالاثر شد.

تصویر روی لباس
سادات حسنی، مادر علیرضا، از خاطراتی میگوید که هرکدام تصویری زنده از پسرش هستند: «در پنجسالگی علیرضا میخواستم برایش بلوز ببافم. پرسیدم: دوست داری روی بلوزت چه تصویری باشد؟ خیلی کودکانه گفت: کشتی! همه تلاشم را کردم تا طرح یک کشتی را روی بلوزش کار کنم. وقتی لباس آماده شد آن را بغل گرفته بود، میدوید و میگفت: کشتی… کشتی… و دور خانه میچرخید. بعد اصرار کرد لباس را بپوشد و با آن عکس بگیرد. آن عکس را هنوز داریم، آن لباس را هم. شب آخری که علیرضا میخواست برود ماموریت، در دست گرفت و رو به من گفت: دیدی مادر؟ این کشتی کار خودش را کرد. علیرضا رفت و دیگر برنگشت؛ او در دریا ماند و غرق عشق شد.»
سیب و کوچه
از کودکی به حلال و حرام حساس شد. مادر به یاد میآورد: «یک روز در ماشین پدربزرگش، کسی یک سیب جا گذاشته بود. پیاده که شدیم علیرضا سیب را نشانم داد و پرسید: این که توی ماشین آقاجان بود مال ماست؟ گفتم: نه مادر، احتمالا متعلق به مسافری است که سوار ماشین بوده. علیرضا سیب را دوباره نگاه کرد، بعد خم شد و در سراشیب کوچه رهایش کرد؛ سیب قل خورد، افتاد داخل آب. همسایهمان که میگذشت سیب را گرفت آورد، گفت: چرا پسرت انداختش؟ وقتی توضیح دادم چون سیب مال مسافر بوده این کار را کرد، کنار علیرضا زانو زد و صورتش را بوسید.»
میتوانست نرود!
آخرین خداحافظی علیرضا و رفتنش از خانه، تصویری است که بارها در ذهن مادر تکرار میشود: «آخرین بار که آمد شمال، وقتی میخواست برود، من با یک پارچ آب و پدرش قرآن به دست از خانه بیرون آمدیم. علیرضا، همسرش و محمدابراهیم را بدرقه کردیم. آن روز نوبت کاری علیرضا نبود. او مرخصی داشت، حتی به دلیل درد گردن، معاف از رزم بود و نامه انتقالش به شمال را نیز گرفته بود. علیرضا میتوانست نرود، اما وطن برای او اولویت داشت. او ششم بهمن به شمال آمد و ۲۶ بهمن دوباره به بندرعباس برگشت و همان شد آخرین دیدار ما.»
چشمهایش، موهایش…
سادات حسنی میگوید علیرضا برای خانواده فقط فرزند نبود؛ پشت و پناه بود: «برای من در خانه یک مشاور بود. اگر مشکلی پیش میآمد، با آرامش و بیسروصدا حلش میکرد. اگر خانه نبود، هر صبح یا غروب تماس میگرفت و درددل میکرد. من پسر بزرگ کردم؛ خوشتیپ بود، چشمهایش مثل آهو بود، موهایش مثل ابریشم، صورتش مثل قرص ماه، خوشقدوبالا، ۸۰کیلو بود، اما برای من حتی یک تکه استخوان یا یک بند انگشت هم نیامد. این برای پدر و مادر خیلی سنگین است، خیلی سنگین.»
روایتی از پدر
ابراهیم رمضانی، پدر شهید، توضیح میدهد که علیرضا پس از گرفتن دیپلم کامپیوتر، فراخوان استخدام نیروی دریایی را دید و تصمیمش را گرفت: «سختیهای خدمت در ارتش را برایش توضیح دادم، اما او راهش را انتخاب کرده بود. پسرم هیچوقت موفقیتهایش را به رخ نمیکشید. هیچوقت درباره سمت و درجهاش صحبت نمیکرد. وقتی برای ترفیع اولین درجه، نیروی دریایی رشت ما را دعوت کرد، آنجا برای اولین بار او را در لباس نیروی دریایی دیدم. هم حس افتخار داشتم و هم از اینکه می دانستم از آن به بعد کمتر او را خواهم دید، از دوری و فراقش گریه کردم.»
چرا بابای من نیست؟
معصومه رمضانی، همسر ناوبانیکم شهید علیرضا رمضانی، از واکنشهای تنها پسرشان بعد از شهادت پدر میگوید: «حاصل زندگی مشترک ما محمدابراهیم، چهارساله است. او هنوز نمیتواند نبودن پدرش را درک کند. عکس علیرضا را بعد از شهادتش در خیابانها نصب کرده بودند. بیرون که میرفتیم محمدابراهیم میگفت: چرا عکس بابا همهجا هست؟ ما میگفتیم: بابا قهرمان است، همه به او افتخار میکنند، بهخاطر همین عکسش را همهجا نصب کردهاند. چون شهادت علیرضا پیش از عید بود، یکی از بستگان برای خوشحال کردن محمدابراهیم یک تنگ کوچک با ماهی خرید و به خانه آورد. اما صبح روز بعد، ماهی مرده بود. محمدابراهیم آمد، تنگ ماهی را نگاه کرد و به عمهاش گفت: عمهنازی، ماهی هم مثل بابا توی آب شهید شد. چرا ماهی هست، بابای من نیست؟ آنجا متوجه شدیم که محمدابراهیم فهمیده پدرش رفته؛ اما این جمله کودکانه، عمق دلتنگی پسربچهای را نشان میدهد که هنوز منتظر پدرش است.»
همسر شهید ادامه میدهد: «یادم میآید اوایل زندگی، از طرف نیروی دریایی یک خانه کوچک سازمانی با امکانات محدود در بندرعباس به ما دادند. در خانه موش بزرگی بود که مرا میترساند. علیرضا هرقدر تلاش کرد نتوانست موش را بگیرد برای همین وقتی علیرضا نبود من از ترس به خودم میلرزیدم. علیرضا از سر کار که میآمد برایم گل و هدیه می گرفت و میگفت: معصومه مرا ببخش! زندگی با امثال من سخت است، شرمندهات هستم. بعد هم به هر دری زد و با وام و قرض و چند شیفت کار کردن توانست خانه را سر و سامان دهد. من کنار علیرضا هر شرایطی را تحمل میکردم، نه برای اینکه من قوی بودم، چون علیرضا کوه محکمی بود که بهش تکیه میکردم. حالا اثری از علیرضا نیست و ما فقط به یادبودی در روستای تجنگ، در آمل، دل خوش کردهایم؛ روستای پدری هر دوی ما که علیرضا خیلی دوستش داشت.»
کد خبر 1081036
-
مثل دریا | برگی از زندگی جاویدالاثر ناوبانیکم علیرضا رمضانی
-
آمادهباش حداکثری اسرائیل در پی احتمال آغاز جنگ جدید با ایران
-
فوری | کامران قاسمپور ضربه فنی شد | شکست فوق ستاره کشتی ایران در اوج ناباوری
-
اگر آمریکاییها از احتمال دستیابی ایران به سلاح هستهای میترسند، بد نیست کمی بترسند
-
کالابرگ چند میلیون نفر افزایش مییابد؟ | جزئیات درباره افزایش مبلغ کالابرگ
-
درخواست آمریکا برای دیدار ونس با سرلشکر محسن رضایی در استانبول | واشنگتن در پی مذاکره با تهران
-
وحشت ارتش اسرائیل از تصمیم ترامپ پس از حمله احتمالی | ایران ذخایر موشکی کافی برای ورود به جنگی جدید را در اختیار دارد
-
انفجار ۸ نفتکش در ۴۸ ساعت؛ آخرین وضعیت تنگه هرمز | مینها پاسخ فرمانده سنتکام را دادند
-
آمادهباش حداکثری اسرائیل در پی احتمال آغاز جنگ جدید با ایران
-
واکنش سریع ایران؛ عراقچی اتمام حجت کرد | دیگر خط قرمزی وجود نخواهد داشت
-
آقای بیرانوند تا موهایت را نزنی و واقعا به سربازی نروی بیخیال نمیشوم
-
فوری؛ بمباران نیروهای خودی توسط جنگندههای سعودی | شکست سنگین عربستان در شمال لحج
-
علیاف دعوت اردوغان را رد کرد؛ اختلاف باکو و آنکارا بالا گرفت
-
هیأتهایی از کشورهای همسایه به ایران آمدند و گفتند دشمنشان اسرائیل است و برای مقابله با آن به تهران نیاز دارند
-
فوری| شوک بزرگ در ورزش شمال؛ زارع استعفا داد | از همه عذرخواهی میکنم
-
ادای احترام جالب تانک روسی به حسن یزدانی | عکس یادگاری با شیرشاه با موبایل شخصی
-
منظره شهر یزد؛ حدود ۷۵ سال قبل + عکس
-
نفتکش قطری در خلیج فارس هدف حمله قرار گرفت